سيد محمد على ايازى

174

كافى پژوهى ( گزارش پايان نامه هاى مرتبط با كلينى و الكافى ) ( فارسى )

حال آن كه اين امر در كتاب‌هاى شيعه ، برعكس است و كتب حديثى ، شروح آن و علوم مرتبط با آن ، از علوم قرآنى و تفاسير ، بيشترند ، هر چند كه در اين اواخر ، اين روند ، در حال دگرگونى است . 3 . وى در پاراگراف دوم از صفحهء هشت ، مدّعى شده كه : « ملّا صالح ، به ذمّ اصول و اصوليين پرداخته » و براى اين مدعاى خود ، منبعى ذكر نكرده ، حال آن كه چنين ادّعايى ، با توجّه به اين كه هدف ، « روش‌شناسى ملّا صالح » است ، بدون ذكر منبع ، نه تنها عيب است ، بلكه از ارزش يك تحقيق علمى نيز مىكاهد و جا داشت كه موارد آن را برمىشمرد و يا اگر كسى چنين ادعايى داشته ، مدّعى را مشخص مىكرد . 4 . نويسنده ، با آن كه زحمت فراوانى در معرّفى و تحليل اين شرح كشيده و ابعاد گسترده‌اى از رساله را به مباحث تحليلى و توصيفى اختصاص داده ، امّا از نقد و بررسى ، كمتر استفاده كرده است . مثلًا در صفحهء 42 ، عبارت : « نتيجه آن كه شارح . . . » ، اين ديدگاه بايد بررسى و نقد مىشد يا در صفحهء 35 در ذيل حديث : « الرضاع لحمة كلحمة النسب » ، مىتوانست ديدگاه ملّا صالح را با مراجعه به كتبى چون : جامع المقاصد ( ج 12 ، ص 242 ) و حدائق الناظرة ( ج 23 ، ص 442 ) تأييد و اثبات كند . يا در صفحهء 43 از ملّا صالح اين‌گونه نقل مىكند : « حديث ، معتبر است هر چند راوى ، دروغگوست ؛ چرا كه دروغگو ، گاهى راست مىگويد » . با اين دليلِ ملّا صالح ، نمىتوان چيزى را ثابت نمود . از اين رو ، جا داشت كه نويسنده ، اين مطلب را يادآورى و بررسى مىكرد . 5 . نويسنده در صفحهء 43 آورده : « ملّا صالح ، به بررسى رجال سند و جرح و تعديل اكتفا مىكند و داورى نهايى ندارد » يا در صفحهء پنجاه آورده : « شارح به داورى در مورد اسناد ، كمتر پرداخته است » . امّا به نظر مىرسد كه اين سخن تمامى نباشد ؛ زيرا خانم صرفى ،